امروز من 17 روزم شد و اولین سفر خود را آغاز کردم .
مامانه بعد از اینکه مرا شال و کلاه کرد و هزار تا لباس تنم کرد
مرا داخل ساکم عقب ماشین گذاشت و خودش با بابایی رفتند جلو نشستند
و ویژ به سمت قم .
از آنجایی که من پسر خوبی هستم
و خلوت مامانه و بابایی را نمی خوام بهم بزنم در ضمن از اونایی هم نیستم که فال گوش بیایستم زود زود خوابیدم .![]()
![]()
تو میهمونی که بودیم چند تایی اومدند و منو دیدند .
ندید بدید ها هی می گفتند وایییییییی چه پسر زشتی .
اینو از کجا آوردید . نکنه توی بیمارستان عوضش کردند
آخر سر هم گفتند وا !!!!!!! چرا گریه نمی کنه این اصلاً شبا پا نمی شه شیر بخوره ؟؟؟!!! ![]()
اصلاً حالیشون نیست تا من اااا می کنه مامانه زودی پامی شه
تازشم وقتی خوب خوردم سیر شدم مگه مرض دارم گریه بکنم . ![]()
امروز صبح مامانه تی تیش خوشگلامو تنم کرد
و منو چپوند توی قنداق فرنگی
و انداخت توی ساکم و
رفت سوار ماشین بابایی شد .
باباییم نشست پشت فرمون و ویراژ توی خیابونای تهران .
آی ماشین سواری چه حالی می ده . عینه گهوارست . منکه زود زود خوابیدم .
یهو از خواب پریدم ، دیدم یه آقا دکتره داره با من ور می ره
و می گه خانم مامانه زردیش چندان زیاد نیست دلم می خواست یه زبان دارزی
به همشون بکنم که بیخودی از من گوگولو خون گرفته بودند . یک کارت هم به مامانه دادند یعنی اینکه من بدنیا آمدم . ![]()
یه خبر خوش دیگه امروز نافم افتاد .
آی مامانه خوشحال شد .
آخه غصه اش می شد می خواست جامو عوض کنه یا منو حموم ببره . ![]()
![]()
و خبر دیگه اینکه امروز اولین حموم عمرم را رفتم
اونم با خاله جونه .
مامان اون دخمله فرانک .
وای من بغل خاله جونه از اول تا آخر حموم خوابیدم
چه کیفی داد !!! خاله جونه حسابی ترسیده بود
و مامانه به ترس خاله جونه هی می خندید
و هی دلش را می گرفت جای زخمهاش درد می گرفت .
آخه واجبه هی غش و ریسه بره و از آن ور هی آی آی کنه . ![]()
8 و 9 ابان . این دو روز هی عمه ، عمو ، خاله و دایی آمدند و منو دیدند .
نمی دونم چقده فامیل دارم هر کی به دیدنم می آید در این نسبت ها گنجونده می شه
یعنی من چقدر عمو و خاله دارم !!!! خلاصه خیلی هم خوبه چون کلی گل به دست مامانه دادند
و یه عالمه شیرینی به دهنه مامانه گذاشتند
و کلی هم طلا و اسباب بازی و لباس هم برای من آوردند . ![]()
![]()

وای امروز من و مامانه سوار ماشین بابایی شدیم
و رفتیم خونه مادربزرگه . من که با بابایی هیچکاری نداشتم
اون خودش هی می آمد تو چشم و چال منو و هی ادا در می آورد
منکه چیزی نمی فهمیدم من فقط مامانه رو را می خواستم
که خودمم بلد بودم چه جوری دلشو بدست بیارم .
خونه مادربزرگه پر از میهمون بود .
مرد و زن و پیر و جوان وای
یه دخمله کوچولو .من تو بغل مامانه کلی قیافه گرفته بودم
که بابایزرگه یه گوسفند چاق و چله را به افتخارم زد زمینو
و بعدشم پخ پخ
دخمله هی می گفت ببعی ببعی
بذار خودم بزرگ بشمو و حرف زدن یاد بگیره به این دخمله نشون می دم
راستی امسش چی بوددددد ، آها فرانک ![]()
وقتی رفتیم اتاق مامانه و شال و کلاه و قنداق را به گوشه ایی پرت کردیم
قوم مغول ریختند سرمون و دنبال من می گشتند .
هر کسی یه چیز می گفت ![]()
_ : " واییییییییییی ، مامانه اینو زائیدی چقده کوچولوه!!!! "
اینگار خودشون بچه فیل زائیدن بچه استاندارد 3.400 گرمی را می گفتند چقده کوچولوه ![]()
![]()
_ : " وایییییییییی ، چشاش چقدر ریزه ماشاالله چشای پدر و مادرش که خیلی هم درشته پس این به کی رفته !!!!![]()
ــ : " وایییییییییی ، داماغش چقده گندست عینه مامانشه !!!!![]()
__ : " وایییییییی ، وای چقد زشته شبیه باباشه !!!!![]()
آدمهای حرف مفت زن .
اصلاً به کی چه که من زشتم یا خوشگلم از طایفه خودشونم دیگه .
زشت یا زیبا همینم که هستم . خیلی دلشون هم بخواد .
دیدم اگه کاری نکنم بغضه مامانه الان می شکنه ، زدم زیر گریه ![]()
و با گریه به مامانه گفتم بذار یه پسری بشم تا تو کیف کنی . ![]()
گور بابای بقیه .
مامانه هم درو بست به بهانه ایی که بمن شیر بده . ![]()
![]()
امروز مامانه شده بود قهرمان وزنه برداری .
آنقدر زور می زد
و خدا خدا می کرد
تا من سه 3.400 گرمی را بلند کرد
خوب منم بایستی مامانه را تشویق می کردم
الکی شروع کردم به گریه
نه اینکه با مامانه کار داشتم ها ، نه داشتم تشویقش می کردم
آخه نه آغون واغون بلد بودم ، نه خندیدن
مامانم از آن ور هی آخ و اوخ راه انداخته بود
و الکی شلوغش کرده بود
و از این ور هم توی صورتم زل زده بود و می خندید .
منم که اونو شطرنجی می دیدم دچار سر گیجه شدم .
و زودی چشمهامو بستم . و با بدجنسی دهانمو باز کردم
مامانه یک دونه به لوپم زدو و منم عین یه عقاب جست زدم به سمت انگشت مامانه
و مامانه از ذوق این کار من یه چیز خوشمزه گذاشت دهنمو و اون خانم پرستار بدجنسه دماغمو گرفت
داشتم خفه می شدم چشام داشت سیاهی می رفت که مجبور شدم دهنم محکم فشار بدم
و شروع کردم به مک زدن
پرستار بدجنسه خندید و گفت آفرین
بعدش دماغ ول کرد و من اولین قطره شیر زندگیمو دولوپی بلعیدم
اینقده خوشمزه بود که نگو
بعد از ظهر که شد از دست آن خانم پرستاره و خرده فرمایشاتش خلاص شدم
هی می گفت بخو ر و بخور یالا بخور اصلا به اون چه مربوط بود
داشتم چرت می زدم که یکی دیگه اومد سراغم دوباره دماغ من بیچاره را گرفت
نمی دونم اینا چه پدر کشتگی با دماغ پفیده من داشتند
و لوپام حسابی فشار داد و دهانم به زور باز کرد
بعد یک قطره بد مزه ریخت دهنم
می گفت دیگه مریض نمی شی تازه دستمم سفت گرفتو یه آمپول گنده گنده بهش زد
اینقده گریه کردم که نگو قهر قهر قهر با همه حتی شیرهم نخوردم فقط گریه کردم ![]()
امروز جمعه است 4 آبان من و مامانه راه افتادیم که در بیمارستان بگردیم
اینقده خوشحال شدددددم
ولی بعدش دوباره یکی دیگه از اون خانما پیداش شدو و من به زور از مامانه جدا کرد
منم هیچ کار نکردم
ولی اون خانمه داد دستم یک آمپول گنده تر از دیروز بزنند
و تازه ام خون منو بکنند تو شیشه
خدا ازتون نگذره منکه ساکت بودم
بعدشم منو دادن مامانه ولی من بغل مامانه بازم گریه کردم ![]()
تا بدونه باهاش قهر قهرم
مامانه هم هی قربون صدقم می رفت ![]()
![]()

در روز سه شنبه چند سال پيش ها ، ساعت 7/5 يه خانمه را مامان كردم .![]()
![]()
خانمه آنقدر خوشحال شده بود كه حد نداشت . خبر نداشت بعدا ً ها اشكشو و پدرشو يكجا در مي آرم .![]()
۲ آبان بازهم چند سال پيش ها ![]()
ساعت 6 بعد از ظهر منه گوگولي مگولي را بردند پيشه خانمه . پرستاره در گوشم گفت نگو خانمه بگو مامانه ![]()
و قصه هاي من و مامانه از اين جا آغاز شد . ![]()
مامانه كه منو ديد پس افتاد . آخه من خيلي زشت بودم . ![]()
تا مامانه باشه كه دوران فنگلي ام هي سيب و به بخوره . دلم خنك شد .![]()
مامانه منو نمي شناخت . گفت اه تو ديگه كي هستي . يه دماغ گنده . با چشمهاي بادامي بدون هر گونه ابرو و پلكي با يه عالمه جوشهاي سفيد روي صورتم . مامانه ترسيد . فكر كرد منو عوض كردند . ![]()
مامانه يواشكي داشت منو مي پاييد . روم كردم آنطرف و براش كلي قيافه گرفتم . خيلي دلش مي خواست كه يه پسر قند عسل و كاكل زري مثل من داشته باشه . ![]()
مامانه داشت حالا به لباسهام نگاه مي كرد . هي ونگ زدم كه خانم پرستاره يه لباس خوشگل تر تنم كنه ولي اينها مگر زبان ونگي حاليشان مي شه . ![]()
يه لباس تنم كرده بودند كركي و به رنگ قهوه ايي . مثل گوني بود . فقط سر و آستين ان را بريده بودند . يواشكي خوابيدم تا مامانه خوب نگاهم كنه .
مامانه يه دست به سرم كشيد يه دفعه همه موهام سيخ شد رفت هوا . مامانه وا رفت . ![]()
موهاي پر پشت نرم و نازك ومشكي كه صاف رو به هوا مانده بود . ![]()
راستي پشتش را هم تا گردنم بلند كرده بودم . مي خواستم به مامانه بفهمونم كه من از قرتي اشم .![]()
خوب بس اش بود بايد يه زهر چشم از مامانه مي گرفتم . پس تمامي قدرتم را در صدام جمع كردم و عين بچه شيرها غريدم . ![]()
چشمهاي مامانه گرد شده بود . باور نمي كرد اينقدره خوش صدا باشم .
آخه منه حيوانكي گشنه بودم ![]()
![]()
![]()

